![]() |
![]() |
|
|
بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم داری کجاها می کشی باز این دل دربه درو قشنگ مهربون من اینجوری از پیشم نرو بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم اینکه چقدر آرزومه پیش چشمات کم نیارم دلم می خواد باور کنی از ته دل می خوام ترو وقتی میگم بمون بمون وقتی میگم نرو نرو بری هزار سا لم بشه چشم انتظارت می مونم بازم برای دل تو ترانه ها مو می خونم خودت می دونی که ترو از دل و از جون می خوامت لیلی عشق من شدی من مثل مجنون می خوامت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
معلم پاي تخته داد مي زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود ولي آخر كلاسيها ، لواشك بين خود تقسيم مي كردند و آن يكي در گوشه اي ديگر "جوانان" را ورق ميزد براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد و با آن شور بي پايان تساويهاي جبري را نشان مي داد با خطي خوانا بر روي تخته اي كه از ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين نوشت : يك اگر با يك برابر بود از ميا جمع شاگردان يكي برخاست. هميشه يك نفر بايد برخيزد... به آرامي سخن سر داد : تساوي اشتباهي فاحش و محض است... نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسيد : اگر يك فرد انسان، واحد يك بود آيا باز يك برابر يك بود سكوت مدهوشي بود و سوالي سخت... معلم خشمگين فرياد زد اري برابر بود و او با پوزخندي گفت : اگر يك فرد انسان، واحد يك بود آنكه زور و زر داشت بالا بود آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پائين بود اگر يك فرد انسان، واحد يك بود آنكه صورت نقره گون، چون قرص ماه ميداشت بالا بود و اون سيه چرده كه ميناليد پائين بود. اگر يك فرد انسان، واحد يك بود اين تساوي زيرو رو ميشد حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود نا و مال مفتخوران از كجا آماده مي گرديد؟ يا چه كس ديوار چين را بنا مي كرد ؟ يك اگر با يك برابر بود پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟ يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت ؟ يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟ پس چه كس عاشقان را ديوانه مي كرد ؟ پس چه كس خدا را در زمين بيگانه مي كرد ؟ پس چه كس من را با زندگي ... ... معلم ناله آسا گفت: بچه ها در دفتر هاي خود بنويسيد كه : يك برابر يك نيست ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
مطمئن باش و برو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
بگذار غرق شوم! غرق شوم در اين دريا. بگذار در اين دريا غرق شوم. مگذار! مگذار ياريم كنند. مگذار كسي ياريم كند. بگو! بگو به ياريم نيايد. بگو كسي به ياريم نيايد. بگو! بگو اگر كسي آمد، تنها، دست كسي را مي گيرم كه مرا همراهي كند. كه با من غرق شود. كه با من غرق شود، در اين درياي بي كرانه. تا اعماق ابديت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
خدایا! هرکه مست از شراب چشم تو نیست، زنده به چیست؟ خدایا! ما بنده توئیم و بنده را جز اطاعت نشاید.به ما الفبای بندگی بیاموز. خدایا! بی نگاه لطف تو،هیچ کار به سامان نمی رسد.نگاهت را از ما دریغ نکن. خدایا! عنانمان را از دست نفسمان بستان و یاد خودت را چنان در دلمان بنشان که تو از چشممان ببینی و از گوشمان بشنوی و از زبانمان بگویی. خدایا! نگاهمان را از غیر خودت بگردان و ما را نگران خودت بگردان. خدایا! به ما آداب عاشقی بیاموز و اصول عشقبازی و راه و رسم کرشمه شناسی. خدایا! چشم دیدن جلوه های جمالت را به کوردلان زیبایی نشناس عنایت کن. خدایا! در قیامت با چه رویی به چشمهای تو نگاه کنیم که در مقابل عمری نعمت،جز گناه و معصیت نیاورده ایم.شرمساریِ آن روز از هر عذابی دردناک تر است.دستمان بگیر. خدایا! دین و دیانت را برای اهل تدیّن معنا کن. خدایا! خنجر جهالت،کندتر از شمشیر عداوت نیست.پناه بر تو از جهالت دینداران و عداوت دنیامداران. خدایا! عالمان و هنرمندان و خطیبان را عاملان به گفته هایشان قرار ده. خدایا! شهرت شهوت را از دل هنرمندان ببر و و به جای آن اخلاص و معرفت بنشان. خدایا! به چشم، گریه بیاموز و به دل ،اِنکسار و به همه جوارح و اعضا،بندگی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
مادر می گفت:دختر قشنگم همه آدم ها وقتی به دنیا میان سفید سفید هستن مثل فرشته های مهربون. همشون بی گناهن ولی بعضی هاشون که بزرگ می شن سیاه می شن اون قدر که ممکن قلب بعضی از آدم های سفید رو بشکنن . دختر خوبم دنیا پر از آدم های سیاه و سفیده .اگه ادم سپیدی باشی محبوب دلهایی همیشه. اما اگه آدم سیاهی باشی هیچ کس دوست نداره و همه ازت فرار می کنن .اون وقته که تنها می مونی..... یادت باشه به همه چیزو همه کس باید محبت کنی فقط به یه شرط به اندازه ای که هر کس لیاقتش رو داره نه بیشتر |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
ديشب داشتم تو گورستان عشق قدم ميزدم خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
به اون چشمای غمگین که پر از اشکه نگاه می کنه... اشکها روی صورت او سر می خوره
و می افته ... دستشو جلو میبره صورتشو لمس میکنه به آرومی اشکها رو پاک میکنه ...باهاش حرف میزنه: غصه نخور...بالاخره یه روز میآید که اون همه چیز رو بفهمه و ....................... اونقدر با هاش حرف می زنه تا آروم بشه ..... : می دونم آروم شدی ....دیگه وقتشه چشماتو ببندی و آروم بخوابی.... ـــ این مکالمه هم تموم شد ــ چشمامو می بند م ....تصویر مقابل آینه هم از جلو چشمام محو میشه... ******* به جرم این نفس محبوسم در این دنیا تا با همه ـ مرد ها ـ بجنگم. ******* دوست میدارم آن سوز زمستانی را که در ما میوزد... و هر لحظه این تن پر از خوا هش میشود...از گرمایی و سخنی... چقدر زمان کوتاه تر از قدما هایی ست که خاطره های بزرگ میافریند.. آن لحظه را که برایت خاطره هزار و یک شب میشود... و تو تنها عشقی هستی که زمانهای کوتاه را در میابی و با یک قدم آن را به هزار و یک شب خاطره پیوند می دهی....تو و آن شکو فه لبخند ...چه ماندگار میمانید.... دوست میدارم آن سوز زمستانی را که در ما میوزد... و هر لحظه این تن پر از خوا هش میشود...از گرمایی و سخنی... ***** ابن مطلب رو به سختی آپدیت کردم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
اگه یه روز رسید که دیگه
واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی... واسه اینکه صدای رعد و برق رو نشنوی گوشاتو گرفتی... واسه اینکه بارونو نبینی پنجره ی اتاقتو بستی.... و اگه یه روز دیگه برف بازی نکردی... اون روز روزیه که منو فراموش کردی... پس یادت نره همین الآن برو چترتو واسه تولد یکی که دوستش داری کادو کن و وقتی خواستی هدیه شو بدی بهش بگو: اگه یه روز رسید که واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی اون روز روزیه که منو فراموش کردی!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط ّّّّ... تهی ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
|
| پیوندهای روزانه |
|
بی هیچ دلیل ماندن... از اعماق قلب من تا رهایی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|